| تاريخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۲۶ | بازدید: 133 نظرات: 0 کد مطلب: 26484 |
نظریهای بحثبرانگیز درباره منشأ آگاهی
آیا انسانهای هزاران سال پیش، با وجود توانایی ساخت ابزار، خلق آثار هنری و شکلدادن به تمدنها، تجربهای متفاوت از ذهن و افکار خود داشتند؟
جولیان جینز، روانشناس آمریکایی، در نظریهای بحثبرانگیز معتقد بود خودآگاهی به معنای امروزی، پدیدهای نسبتاً جدید در تاریخ بشر است و ممکن است حدود ۴ هزار سال پیش شکل گرفته باشد؛ فرضیهای که همچنان محل بحث میان پژوهشگران است.
آگاهی انسان یکی از پیچیدهترین پرسشهای حلنشده در علم و فلسفه است. دانشمندان میدانند فعالیتهای الکتریکی و شیمیایی مغز با تجربههای ذهنی ارتباط دارد، اما هنوز پاسخ روشنی برای این پرسش ندارند که چگونه فرایندهای فیزیکی مغز به تجربهای شخصی و درونی از جهان منجر میشوند. به بیان سادهتر، چرا انسان صرفاً اطلاعات را پردازش نمیکند، بلکه احساس میکند که وجود دارد و تجربههای ذهنی خاص خود را دارد؟ این مسئله در فلسفه ذهن با عنوان «مسئله سخت آگاهی» شناخته میشود.
در میان نظریههای مختلف درباره منشأ آگاهی، دیدگاه جولیان جینز جایگاه متفاوتی دارد. او در دهه ۱۹۷۰ میلادی پیشنهاد کرد که میان شناخت و آگاهی باید تفاوت قائل شد. از نظر جینز، انسانها پیش از شکلگیری خودآگاهی امروزی نیز میتوانستند محیط اطراف خود را بشناسند، یاد بگیرند، مشکلات را حل کنند، ابزار بسازند و رفتارهای پیچیدهای داشته باشند؛ اما این تواناییها لزوماً به معنای برخورداری از همان تجربه ذهنی و دروننگری انسان امروزی نیست.
برای درک این تفاوت، میتوان به رفتار حیوانات توجه کرد. برای مثال، سگ میتواند خطر را تشخیص دهد، خواستهای داشته باشد یا از چیزی لذت ببرد؛ اما جینز درباره شکل خاصی از آگاهی انسانی صحبت میکرد که با خوداندیشی، فکرکردن درباره افکار خود و گفتوگوی درونی ارتباط دارد. به باور او، انسان ابتدا توانایی فکرکردن داشت و در مرحلهای بعد، به موجودی تبدیل شد که میتوانست درباره خودش و افکارش نیز فکر کند.
زبان چگونه میتواند ذهن انسان را شکل دهد؟
جینز در کتاب «خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی» استدلال کرد که رشد زبان و فرهنگ در شکلگیری آگاهی انسان نقش اساسی داشته است. به اعتقاد او، زبان صرفاً ابزاری برای برقراری ارتباط نیست، بلکه میتواند بر ساختار ذهن و شیوه درک انسان از خودش نیز تأثیر بگذارد.
بر اساس این دیدگاه، گسترش زبان و توانایی استفاده از استعارهها به انسان امکان داد مفاهیم انتزاعی مانند «من»، «خودم» و «افکارم» را شکل دهد. هنگامی که فرد میتواند خودش را موجودی مستقل از محیط پیرامون تصور کند و درباره تجربههای ذهنیاش بیندیشد، نوعی فضای ذهنی درونی شکل میگیرد که جینز آن را با آگاهی امروزی مرتبط میدانست.
بنابراین، از نظر او ممکن بود انسانهای گذشته، با وجود برخورداری از زبان، ابزارسازی و فرهنگهای پیچیده، هنوز تجربهای مشابه خودآگاهی انسان امروزی نداشته باشند.
ایلیاد و اودیسه؛ شواهد جینز برای یک نظریه متفاوت
جینز برای بررسی زمان احتمالی شکلگیری این نوع آگاهی، به یکی از آثار ادبی باستان، یعنی «ایلیاد»، حماسه یونانی منسوب به هومر، توجه کرد.
او معتقد بود شخصیتهای ایلیاد در مقایسه با انسانهای امروزی، کمتر از طریق گفتوگوی درونی و تحلیل شخصی تصمیم میگیرند. در این اثر، قهرمانان اغلب رفتارها و تصمیمهای خود را به فرمانها یا پیامهای خدایان نسبت میدهند و نشانههای کمتری از تصمیمگیری مستقل و دروننگری به چشم میخورد.
جینز همچنین به نبود واژههایی با معنای دقیق و امروزیِ مفاهیمی مانند «ذهن»، «آگاهی» و «خود» در زبان یونانی باستانِ این دوره اشاره کرد. او از این شواهد نتیجه گرفت که شخصیتهای این اثر ممکن است تجربه ذهنی متفاوتی از انسان امروزی داشتهاند.
به باور او، تغییرات موردنظرش در اثر ادبی بعدی، یعنی «اودیسه»، آشکارتر است. شخصیتهای اودیسه بیشتر درباره برنامهریزی، ارزیابی شرایط، تصمیمگیری و فکرکردن صحبت میکنند؛ ویژگیهایی که جینز آنها را به خودآگاهی امروزی نزدیکتر میدانست. برخی بررسیهای زبانی نیز تفاوتهایی در میزان استفاده از واژههای مرتبط با فرایندهای ذهنی و تصمیمگیری در این دو اثر گزارش کردهاند.
با این حال، تفاوت میان دو اثر ادبی بهتنهایی نمیتواند ثابت کند که آگاهی انسان در فاصله زمانی میان نگارش آنها تغییر اساسی کرده است. تفاوت در سبک نویسندگی، زبان و شیوه روایت نیز میتواند در این موضوع نقش داشته باشد.
ذهن دوجایگاهی چیست؟
بخش مهم دیگری از نظریه جینز به مفهوم «ذهن دوجایگاهی» مربوط میشود. او معتقد بود انسانهای باستان ممکن است افکار و انگیزههای درونی خود را به شیوهای متفاوت تجربه میکردند و آنچه امروز بهعنوان صدای درونی یا فکر شخصی میشناسیم، برای آنها گاهی مانند صدایی بیرونی به نظر میرسید.
بر اساس این فرضیه، فرد ممکن بود هنگام تصمیمگیری احساس کند فرمان یا پیامی از بیرون دریافت کرده است، نه اینکه آن را حاصل افکار خودش بداند. جینز این تجربه فرضی را با باور انسانهای گذشته به پیامهای خدایان، ارواح نیاکان یا قدرتهای برتر مرتبط میکرد.
او همچنین پیشنهاد میکرد که در این وضعیت، دو نیمکره مغز ممکن است نقشهایی مستقلتر از آنچه امروز میشناسیم ایفا میکردهاند. در تفسیر جینز، این سازوکار میتوانست توضیح دهد که چرا شخصیتهای ایلیاد تصمیمهای خود را به خدایان نسبت میدهند، در حالی که شخصیتهای اودیسه بیشتر به برنامهریزی و انتخاب شخصی متکی هستند.
البته «ذهن دوجایگاهی» یک فرضیه نظری است و نباید آن را توصیفی اثباتشده از نحوه عملکرد مغز انسانهای باستان دانست.
آیا نظریه جینز مورد تأیید دانشمندان است؟
نظریه جینز با پذیرش گسترده جامعه علمی روبهرو نشده است. بسیاری از متخصصان معتقدند شواهد موجود، بهویژه متون ادبی باستان، برای تعیین زمان دقیق پیدایش خودآگاهی کافی نیستند. همچنین مشخص نیست تفاوتهای زبانی و روایی در آثار تاریخی تا چه اندازه بازتابدهنده تغییر در تجربه ذهنی انسانها هستند.
با وجود این انتقادها، نظریه جینز همچنان پرسشی اساسی را مطرح میکند: آیا آگاهی و خودآگاهی انسان از آغاز تاریخ گونه ما به شکل امروزی وجود داشتهاند یا تجربه ذهنی انسان در طول تحول زبان و فرهنگ تغییر کرده است؟
ریچارد داوکینز، زیستشناس بریتانیایی، درباره نظریه جینز گفته بود که این ایده یا کاملاً بیمعناست یا نشانهای از نبوغ است؛ عبارتی که نشاندهنده غیرمعمولبودن و بحثبرانگیزبودن این دیدگاه است، نه تأیید علمی آن.
اگر فرضیه جینز درست باشد، به این معنا خواهد بود که انسانها صدها هزار سال پیش از شکلگیری خودآگاهی امروزی نیز میتوانستند زبان داشته باشند، ابزار بسازند و فرهنگ ایجاد کنند، اما نوع خاصی از تجربه درونی و خوداندیشی در دورهای بسیار متأخرتر پدید آمده باشد.
با این حال، هنوز زمان دقیق پیدایش آگاهی انسانی مشخص نیست و پژوهشگران درباره ماهیت آن نیز اختلافنظر دارند. نظریه جینز یکی از تلاشها برای توضیح این معماست؛ معمایی که همچنان از مهمترین پرسشهای علم، فلسفه و شناخت انسان به شمار میرود.
منبع: زومیت
|