| تاريخ: ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۲:۶ | بازدید: 25 نظرات: 0 کد مطلب: 26186 |
کنکور قرار بود آزمونی برای ورود به دانشگاه باشد؛ اما بهتدریج چنان بر نظام آموزشی سایه انداخته که گویی مدرسه برای کنکور ساخته شده است، نه کنکور برای مدرسه. کتاب درسی، کلاس، معلم، برنامه مطالعه و حتی بخش بزرگی از سالهای نوجوانی، در مدار یک آزمون چندساعته قرار گرفتهاند. مسئله فقط فشار روانی و رقابت نیست؛ مسئله عمیقتر است: کنکور بهتدریج معنای آموزش را تغییر داده است.
برای فهم این تغییر، مفهوم «آموزش بانکی» پائولو فریره راهگشاست. فریره در نقد آموزش بانکی میگوید در این الگو، دانش مانند چیزی آماده از سوی معلم به ذهن دانشآموز «واریز» میشود. دانشآموز بیشتر دریافتکننده است تا مشارکتکننده؛ حفظ میکند، پس میدهد و ارزیابی میشود. در چنین آموزشی، آنچه اهمیت پیدا میکند انباشت اطلاعات است، نه توانایی فهم، پرسشگری و مشارکت در ساختن معنا.
منطق کنکور میتواند این وضعیت را تشدید کند. انبوه تستها، نکتهها، استثناها و اطلاعات جزئی، دانشآموز را به سمت نوعی یادگیری سوق میدهد که در آن دانستن، بیش از هر چیز به معنای به خاطر سپردن و بازپسدادن اطلاعات در شرایط آزمون است. دانشآموز باید بداند کدام نکته را حفظ کند، کدام گزینه را انتخاب کند و چگونه در کوتاهترین زمان پاسخ درست را پیدا کند.
اما این فقط ذهن دانشآموز نیست که تحت تأثیر این نظام قرار میگیرد؛ بدن او نیز وارد نظم کنکور میشود. نوجوانی را تصور کنیم که در یکی از پرتحرکترین دورههای زندگی خود قرار دارد؛ دورهای که نیاز به حرکت، بازی، ورزش، ارتباط با دوستان، تجربه کردن و حضور در فضای بیرون دارد. اما برای ماهها و گاه سالها، بخش بزرگی از روز خود را پشت میز و در گوشه اتاق، میان کتابهای تست میگذراند. ساعتهای طولانی نشستن، حذف فعالیتهای جمعی و ورزشی و محدود شدن ارتباطات اجتماعی، به بهای «موفقیت تحصیلی» عادی جلوه میکند. نتیجه فقط خستگی نیست؛ زندگی نوجوان به تدریج از زیست طبیعی خود فاصله میگیرد و آموزش به نوعی انضباط بدن و زمان تبدیل میشود.
اینجاست که نقد عباس کاظمی از «امر روزمره» و بحث او درباره جامعه تستی اهمیت پیدا میکند. کنکور فقط یک آزمون نیست؛ منطق خود را وارد زندگی روزمره میکند. زمان به «زمان تستزدن» تبدیل میشود، مطالعه به «تستزدن»، موفقیت به «رتبه و درصد» و حتی دانش به چیزی که باید بتوان آن را در قالب گزینههای محدود بازشناسی کرد. به این ترتیب، منطق آزمون به تدریج بر منطق آموزش غلبه میکند.
مسئله این نیست که دانشآموز چه مقدار اطلاعات حفظ میکند. پرسش مهمتر این است که این شیوه آموزش، چه نوع رابطهای با دانش در او ایجاد میکند. آیا دانش چیزی است که باید از بیرون دریافت و ذخیره کرد؟ یا چیزی است که انسان در فرایند پرسش، تجربه، گفتوگو و فهم جهان با دیگران میسازد؟
پائولو فریره در برابر آموزش بانکی، از «آموزش رهاییبخش» دفاع میکند؛ آموزشی که در آن دانشآموز موجودی منفعل نیست. او باید بتواند جهان خود را بخواند، درباره آن پرسش کند و در ساختن معنا مشارکت داشته باشد. در این نگاه، معلم نیز تنها صاحب دانش و انتقالدهنده آن نیست؛ معلم و دانشآموز در یک رابطه گفتوگویی، با یکدیگر میآموزند.
این تفاوت، تفاوتی بنیادی است. در آموزش بانکی، دانشآموز میآموزد پاسخ درست را پیدا کند؛ در آموزش رهاییبخش، میآموزد سؤال درست را پیدا کند. در اولی، دانش چیزی برای ذخیره کردن است؛ در دومی، ابزاری برای فهم جهان و مشارکت در تغییر آن.
از این منظر، یکی از مشکلات عمیق نظام کنکوری این است که میتواند ذهن را به ذهنی «تستی» تبدیل کند؛ ذهنی که برای هر مسئله به دنبال گزینه صحیح میگردد، در حالی که بسیاری از مسائل مهم زندگی اساساً چهارگزینهای نیستند. عدالت، آزادی، دوستی، مسئولیت، نابرابری، انتخاب و معنای زندگی پاسخنامه کلیدی ندارند. آنها نیازمند گفتوگو، تأمل، تجربه و توانایی دیدن جهان از منظرهای مختلفاند.
البته نقد کنکور به معنای نفی دانش، مطالعه، تلاش یا حتی آزمون نیست. مسئله زمانی آغاز میشود که یک آزمون، معنای آموزش را تعیین کند. وقتی مدرسه ناچار شود خودش را با منطق کنکور هماهنگ کند، خطر آن وجود دارد که آموزش از «فهمیدن» به «پاسخ دادن» و از «پرسیدن» به «گزینه انتخاب کردن» تقلیل پیدا کند.
شاید دفاع از آموزش رهاییبخش فریره دقیقاً از همین نقطه آغاز شود: آموزش نباید دانشآموز را فقط برای پاسخ دادن به پرسشهای از پیش تعیینشده تربیت کند؛ باید او را برای پرسیدن پرسشهای تازه آماده کند. مدرسه نباید فقط جایی برای پر کردن ذهن باشد؛ باید جایی باشد برای باز کردن ذهن، برای حرکت، تجربه، گفتوگو و کشف جهان.
و شاید مهمترین پرسش درباره کنکور همین باشد:
آیا نظام آموزشی ما انسانهایی تربیت میکند که پاسخهای بیشتری میدانند، یا انسانهایی که بهتر میتوانند سؤال بپرسند؟
|